خوب که فکر کردم متوجه شدم ناخودآگاه من به خاطر اینکه میدانستم امروز پنج شنبه بود و ممکن بود ...به خاطر کارهایش مجبور شود به من زنگ بزند ........ موبایل را فراموش کردم و البته به خاطر مادر شوهرم که زنگم می زند بدون اینکه کارخاصی داشته باشد و از من که حساسم می پرسد الان کجا هستی عزیزم.........
+ نوشته شده در جمعه
1387/12/02ساعت 11:30  توسط نویسنده
|
نمی دانم که خودم هم این کار مسخره را انجام می دهم یا نه؟ درس دادن به افراد وقتی که فکر میکنم به اصطلاح در مورد مسئله ای کوتاهی کرده اند............
پ.ن. با وجودیکه میدانم که به شکل کلی نمی توان فهمید که آیا این اتفاق به نفع من بود یا نه با این حال فعلا این قضیه مرا قدری عصبانی کرده .......
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/12/01ساعت 18:38  توسط نویسنده
|
همش می ترسم عین بچه کوچولوی احمق فعلا فقط دوست دارم با شوهرم باشم. چون او می داند دردم چیست؟ کاش آنقدر پول داشتم که دغدغه نداشتنش اذیتم نمی کرد. یک مدت کار را تعطیل می کردم همه چیز را همه چیز را تا شاید می دیدم زندگی دور از اجبارها و قراردادهای مزخرف اجتماعی و اخلاقی چه طعمی دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/11/22ساعت 16:22  توسط نویسنده
|
درست به یاد دارم که آن موقع ها در دوران آَشفتگی ام که دلیل آن را نمی دانستم، کسی کاری به کارم نداشت و غیر ازدانشگاه رفتن کار روتین دیگری نداشتم. فرصت خوبی بود برای گریه کردن.....آن روزها آنقدر گریه می کردم که می ترسیدم مبادا که کور شوم. اما این روزها که دوباره در پی یک بازسازی آشفته ام، آنقدر درگیر زندگی هستم که نمی توانم کارهای روتین احمقانه ای را که به گردن گرفته ام انجام ندهم این مرا بسیار آشفته تر می کند. حتی نمیتوانم دل سیر بگیرم. کاش می شد می توانستم راحت باشم
یک نکته مشابه این وسط کشف کرده ام در هر دوره آشفتگی ترس از عقب ماندن از قافله موفق ها و اینکه مبادا روزی برسد که بسیار به این تباه شدن فرصت ها افسوس بخورم بسیلر مرا در هم می ریزد...........
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/11/22ساعت 16:16  توسط نویسنده
|
قضیه ای برای چندمین بار مرا به بازی می گیرد اما اجازه نخواهم داد. دوست ندارم به آن اشاره کنم چرا که از بروز ضعف شدیدا بدم می آید و تجربه خوبی ندارم. بیشتر با دیدی ساده لوحانه همگان را قیاس به خودم میک نم. چون د ر رفتارم با دیگران بسیار رعایت میک نم وقتی از آنها که من کاری به کارشان ندارم رفتاری می بینم حس بدی سراغم می آید. خدایا در مورد این قضیه کمک کن منطقی فکر کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/09/20ساعت 7:46  توسط نویسنده
|
امروز دیگر تکرار یک تجربه مشترک به حد بسیار بالا و ناخوشایندی مرا عاصی کرد . گویا بزرگترین چالش زندگی من همیشه این بوده که یاد بگیرم به بقیه نه بگویم.و اگر این قضیه را یاد نگیرم زندگی ام را بالای آن دارم می گذارم. این دفعه دیگر تصمیم گرفته ام دیگر خر نباشم.همه یک خر را سوار میشوندو بعد فراموشش می کنند. خدایا دیگر خواهش می کنم به من کمک کن این احساس لعنتی را کمک کن از بین ببرم از پنج سالگی تا الان واقعا دیگر کی می خواهم زندگی کنم؟ این اخلاقیات مزخرف این احساس گناه های کشنده و از همه مهمتر این قوه استدالال عقیم آخ که قلبم امشب پر از درد است .احساس می کنم نیاز به یک استراحت طولانی و بی دغدغه دارم.............
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/07/29ساعت 20:47  توسط نویسنده
|